هميشه گرم ترين و شيرين ترين آفتاب پس از توفان و سياهي مي آيد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دزد را دارغه شهر مي كنند![]()
![]()
![]()
در زمان هاي قديم ، شهر بزرگي بود كه حاكم مهربان و عادلي داشت و مردم در آن شهر با مهر و محبت و آسايش زندگي مي كردند .
ولي بعد از سال ها ، دزدي در شهر پيدا شد كه مردم از دست او ديگر امنيت و آسايش نداشتند ،
به همين خاطر به قاضي شكايت كردند اكثر مردم و قاضي مي دانستند كه دزد كيست و خانه اش كجاست !
ولي دزد خيلي زرنگ بود و كسي نمي توانست او را در زمان دزدي دستگير كند . به خاطر شكايت هاي مردم ، قاضي
و حاكم و ديگر بزرگان شهر جلسه اي تشكيل دادند تا راه چاره اي براي گير انداختن دزد پيدا كنند .
هر كس پيشنهادي مي داد اما هيچ كدام مورد قبول نبود تا اين كه
يك نفر گفت : من پيشنهاد مي كنم او را داروغه شهر كنيم تا اين دزدي ها تمام شود .
همه از اين پيشنهاد خوش شان آمد و قاضي هم به حرف مرد گوش داد و آن دزد را داروغه كردند .
پس از مدتي شهر دوباره امن شد و مردم احساس آرامش كردند.
چون دزد در مقابل وظيفه اي كه به او داده بودند احساس مسئوليت مي كرد و كارش را به خوبي انجام مي داد .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
