حتماْ بخوانید امیدوارم که شما هم به خدای من ایمان بیاورید چون اوست خالق همه جهان
امروز می خوام از خدام بگم 
نمی دونم از کجا شروع کنم ، از همین الان می گم ، نمیدونم چرا بعضی آدما نا امید می شن ، چرا ناراحت می شن ، چرا فکر می کنن که زندگی سخت و مشکل ، چرا از مرگ می ترسن ، چرا خدا رو نمی بینن چرا همش از تنهایی می گن ، مگه آدمی هست که فقط برای یه لحظه م تنها باشه .........
ولی من از خدا می گم ، خدایی که وقتی من نبودم ، اون بودش اون موقع هم خدای فرشته ها بودش ، وقتی که اومد و خواست منو بسازه داشت گریه می کرد ، وقتی که من به دنیا اومدم منو توی بغلش گرفت و گفت سلام عزیزم خوش اومدی ، از نوری که توی صورتش بود به من دمید ، آخ جون حالا دیگه منم مثل خودش نورانی شدم ، بعد بوسم کرد ، گفتم چرا گریه می کنی مگه من عیبی دارم ...... گفت نه عزیزم من خیلی دوست دارم گفت فقط دل تنگت می شم ، دستاشو محکم توی دستم گرفتم ، گفتم مگه قرار من کجا برم ، گفت به دنیای دیگه ، گفتم نمی رم ، گفت آخه اونجا پدر و مادرت منتظر تو هستن ، بغضم ترکید و گریه کردم گفتم نمی خوام برم ، آخه اونجا رو نمی شناسم ، آخه اونجا که تو ستی ...... گفت عزیزم منم باهات میام ، گفتم قول می دی تنهام نذاری ، گفت هیچ وقت حتی یه لحظه ام تنهات نمی ذارم ...... بعد بوسم کرد و گفت تا دنیای دیگه خداحافظ ، دیگه نفهمیدم...... وقتی که دوباره چشامو باز کردم دیدم یه جای دیگم ، دیدم دیگه خدا نیست بغض گلومو گرفت، خانومی که لباس سفیدی داشت گفت مبارک ، مامانش بگیر این هم بچه ای که خدا بهت داده ، دیگه نتونستم خودمو نگه دارم فقط گریه می کردم ، که یه دفعه دیدم یکی گفت فرشته ی کوچولوی من چرا گریه می کنی ، من که بهت گفتم تنهات نمی ذارم ، این بار آهسته آهسته چشامو باز کردم دیدم خودش ، خدای من که اومده ، پریدم بغلش این بار هم می خندیدم هم گریه می کردم ، بهم گفت چرا گریه می کنی ، گفتم آخه فکر کردم که تو دیگه نیستی دیگه دوسم نداری ....... آخه چرا منو تنها فرستادی من که راهو بلد نبودم ، گفت : چرا تنها ؟، من خودم تو رو اینجا آووردم ، گفتم که فکر کردم دیگه نمی بینمت ، خندید و گفت ، بهت که گفتم همیشه باهاتم مگه می شه فرشته کوچولویی رو که خودم ساختم ، قلبش رو خودم توی سینه اش گذاشتم ، تنها بذارم ، من همیشه پیش توام تا زمانی که دوباره با هم برگردیم خونه ، گفتم از این سفری که اومدیم برام بگو؟گفت : خودت باید ببینی و دربارش باهام حرف بزنی..........
حالا که سالها از اون ماجرا می گذره برات می گم که چی دیدم ، خدا جونم سلام: اولین روز بهار بازم مثه هر سال برام گل فرستادی ، اولش فکر کردم که یه شاخه گل ولی وقتی که خوب دیدمش یه باغ پر از گل بود که تو خودت رو میون گلا غایم کرده بودی تا منو خوشحال تر کنی ، با بوی گلا یاد بوی خوب خونه افتادم ، دلم خیلی تنگ شد ، که یه دفعه گرمی دستایی رو روی شونه هام حس کردم ، برگشتم دیدم خودتی دوباره مثل همیشه اومدی پیشم ،خودمو انداختم توی بغلت ، شروع کردم به گریه کردن ، گفتم که دلم برات تنگ شده چرا با هم برنمی گردید خونه دلم برای فرشته ها تنگ شده برای اون قصر پر از نور ، برای همه چیز خونه دلم تنگ شده گفتی امسالم باید بمونی تا بیشتر برام تعریف کنی ، گفتم باشه هر چی تو بگی ، بازم اون لبخند قشنگ لباشو زینت کردن یه شاخه گل سرخ چیدم و گرفتم دستم گفتم با تمام عشقم تقدیم به تو می کنم ، گلو از دستم گرفت و گفت : بشین برام تعریف کن که چی دیدی .........
از کجا بگم ؟
از هرجا که دلت می خواد
خدایا من ازت یه سوال دارم؟
چرا بعضی آدما فکر می کنن که تو نیستی ؟
چرا وقتی که ناراحت می شن با همه درددل می کنن جز با تو؟
مگه نمی دونن که اگه کسی بتونه کاری کنه اونم تویی؟
مگه اونا نمی دونن که این جا فقط یه مسافرن؟
.........
........
........
خدایا وقتی که تو نبودی خیلی مشکلات داشتم راستی تو اون موقع کجا بودی؟
بنده ی خوبم فرشته ی کوچولوی من یادت نیست که چه جوری از مشکلات رد شدی؟
فقط یادم دستامو رو به آسمون بلند کردم و تو رو با تموم وجودم صدا کردم، بعدش رو دیگه نفهمیدم؟
می دونی اون موقع من کجا بودم ؟
نه نمی دونم؟
اون موقع من تو رو توی بغل گرفته بودم چون می دونستم که پاهای کوچیک تو توان ایستادن ندارن ، دستای قشنگ تو طاقت سختیارو ندارن ، قلب شیشه ای تو تحمل این همه شکست و نداره ، اما وقتی که از مشکلات گذشتیم دیدم که تو خوابت برده ! یواش یواش صدات کردم تا بلندشی و بازم با هم راه بریم . عزیز دلم من همیشه کنارتم ، همیشه یه حرفات گوش می کنم آخه مگه می شه که خدا بندشو فراموش کنه؟
یا تنهاش بذاره ؟ تو که می دونی چقدر دلم برات تنگ شده ؟
تو که می دونی با این که همیشه کنارتم ولی بازم دلتنگتم ! تو که همه اینا رو می دونی مگه نه؟
آره خدای من می دونم که تو هیچ وقت منو تنها نمی ذاری همیشه کنارمی ، حالا بهم بگو چه کار کنم که تو از من راضی باشی؟
هیچی عزیزم من تو رو با تمام وجودم ساختم با تمام وجودم دوست دارم از تو که چیزی نمی خوام ! فقط فراموشم نکن تا با هم برگردیم خونه خداجون من هر روز نماز می خونم ، دعا می کنم که همه آدما تو رو فراموش نکنن ، شاید بعضیا یادشون بره که تو همیشه در کنارشونی. من به نیازمندان کمک می کنم چون خوت بهم یاد دادی وقتی کسی احتیاج به کمک داره کمکش کنم . خدایا من تو رو توی سلول سلول بدنم حس می کنم تو آیینه عشق منی ! تموم لحظه ها مو با یاد تو نفس می کشم با عشق تو زنده ام با چشمای تو دنیا رو می بینم با دستای تو دستای دیگران رو می گیرم با پاهای تو راه می رم ....خداجونم دوست دارم. راستی یه چیزی یادم رفت برات تعریف بکنم چه چیزی عزیزم ؟برام بگو گوش می کنم .
خدا جونم می دونی بعضیا درباره ی تو چیا می گن ؟
نه ، چی می گن ؟
می گن خدا آدما رو عذاب می ده ، می گن خدا جهنمی ساخته برای آدما ، اونجا آتیش داره ، مار داره ، عقرب داره ، می گن خیلی وحشت داره ، خداجونم دروغ می گن ، من که باور نمی کنم ، بهم می گی ؟
آره جونم دختر کوچولوی من ، من همه آدما رو دوست دارم ، مگه می شه کسی رو که که خودم ساخته بودم بترسونم یا که آتیشش بزنم ، تو بگو باور می کنی که من با بنده هام چنین کنم؟
نه خدا جون منم می گم به آدما که تو عذابی نداری می گم جهنمی تو کار نیست ، می گم که تو مهربونی ، می بخشیشون اگر خطایی بکنن خداجونم شاید آدما نمی دونن یا شایدم یادشون رفته که تو چه قلب مهربونی داری ؟
اونا نمی دونن که بزرگترین عذاب برای آدما ندیدن خداشون؟
نمی دونم چند روز دیگه باید این سفر رو ادامه بدم ولی با عشق رسیدن به تو آرامش می دم . خدا جونم به بندهات می خوام بگم که تو کی ؟که تو چی؟
یواش یواش بشون بگو ، نکنه که باور نکنن ؟ بذار خودشون منو پیدا بکنن ، فقط بگو من کنارشونم ، بگو که من دوسشون دارم ، هیچ وقت تنهاشون نمی ذارم یادت نره بشون بگو؟
باشه خدا جونم می گم بشون راستی بازم می خوام باهات حرف بزنم اما این دفعه توی دلم باهات حرف می زنم شاید کسی صدامو بشنوه که چقدر دوست دارم اون وقت دنیا پرشه از

دوست دارم های من 
